تبليغاتX
بی سر و ته
روز دوشنبه هفتم سپتامبر تا یکشنبه دوازده سپتامبر زمانی هست که افراد عضو گروه جمع آوری کمکهای مالی مردم به سازمان سرطان شناسی  با صندوقایی که همین سازمان بهشون میده و براشون مشخص میکنن که از چه مناطقی کمکهای مالی رو جمع آوری کنن بود و من هم ازشون خواسته بودم که بهشون کمک کنم سه خیابون اطراف خونه خودمون قرعه من شده بود وسه شب ساعت هفت و نیم میرفتم و حدود نیم ساعتی بیرون بودم و برمیگشتم .و خدا رو شکر صندوقی که بهم داده بودن کلی سنگین شد .

چند سال پیش  وقتی که دوران نقاهت بعد از عمل رو داشتم هم یک بار این کار رو کرده بودم و با عصا به در خونه مردم رفته بودم و مردم خیلی کمک کرده بودن که من فکر میکردم شاید به دلیل این بوده که با عصا رفتم ولی اینبار دیدم که نه مردم خیلی علاقه مند هستن که کمک کنند .

تنها از دو نفر بود که جواب منفی گرفتم .در خونه کسایی رفتم که بارها شده بود با هم احوال پرسی کرده بودیم ولی نمیدونستم خونشون کجاست و وقتی رفتم در خونشون رو زدم باهاشون روبرو شدم .یکی از این افراد آقایی هست تقریبا شصت ساله که دو تا سگ و یه گربه داره وقتی ازش خواستم کمک کنه با خوشرویی بیست یورو داد و بعد هم حدود ده دقیقه ای با هم در باب سگش گه خیلی مهربون و ملوس بود صحبت کردیم بعد که خواستم زنگ همسایه بغل دستیش رو بزنم گفت زنگ نزن این هیچ وقت در رو به روی کسی باز نمیکنه نگاه کردم دیدم سه تا تابلو Welkom جلو در خونش هست نگاهی به آقا کردم گفت آره من هم تعجب میکنم که چرا این تابلوها رو جلوی در خونش گذاشته اما در رو به روی کسی باز نمیکنه .

یکی دیگه از این افراد آقایی هست اونم حدود شصت سال که همیشه با نوه خوشگلش میدیدیمش .اون هم گفت حتما که کمک میکنم ماهفته گذشته شاهد مرگ یکی از همسایه هامون بودیم که چند وقتی بود که سرطان گرفته بود.

در کل از این که یه همچین کاری کردم خیلی از خودم خوشحال هستم و امیدوارم که بتونم سالها این کار رو ادامه بدم .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 6:29  توسط افسانه   | 

رفته بودیم بیمارستان منتظر تا نوبتمون بشه داشت مجله ای که مخصوص آقایون بود رو ورق میزد گفت اصلا سوژه ندارن گفتم شماها خودتون یه دنیا سوژه هستید دیگه نیاز به سوژه نیست

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 23:16  توسط افسانه   | 

کابوس به این میگن

دیشب خواب دیدم زن الف ن هستم وای که داشتم سکته میکردم بعد فهمیده بود من ازش متنفرم میگفت من میدونم چون مامانت از من بدش میاد تو هم از من بدت میاد .وای که چقدر خوب شد دنی از خواب بیدارم کرد وگرنه آخر و عاقبتش به کجا ختم میشد خدا میدونه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 18:54  توسط افسانه   | 

امشب خیلی هوس این آهنگ رو کرده بودم  گل همراه نسیم

یادش گرامی که با صداش چه خاطره هایی داریم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 21:56  توسط افسانه   | 

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 0:1  توسط افسانه   | 

خانومی ایرانی میگه خیلی خوبه کاش همین جور برن تو خیابونها و شلوغ کنن .و یه ربع از این حرف نگذشته میگه به خواهرم زنگ زدم گفتم نزاری بچه ها برن بیرون خطرناکه .یه ضرب المثل هست که میگن مرگ خوبه واسه همسایه .بعضی آدما چقدر کثیف و نامرد هستن حالم بهم میخوره از اینجور آدما

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 23:54  توسط افسانه   | 

آقا من چکار کنم فردا میخوام برم رای بدم(البته برای اولین بار ) و از مال دنیا یه روسری بیشتر ندارم که اونم رنگش سبزه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 21:56  توسط افسانه   | 

امروز با دنی برای انجام کاری باید میرفتم شهرداری از دو هفته قبل قرار گذاشته بودم و ساعت نه و بیست دقیقه صبح اونجا بودم وقتی وارد محوطه شدیم با تعداد زیادی زن  مرد مواجه شدم که جلو در ورودی ساختمون ایستاده بودن از یه نفر سوال کردم که چی شده و اون خانوم بهم گفت که زنگ خطر به صدا در اومده و همه از ساختمون بیرون اومدن و گویا قسمتی از ساختمون آتیش گرفته که همون لحظه صدای آژیر ماشین آتش نشانی نزدیک شدن خودش رو به ما اعلام کرد دنی هم خوشحال از اینکه یه ماشین آتش نشانی واقعی رو دیده با هیجان به خانومی که کنار ما بود میگفت ماشین آتش نشانی گفتم این بچه عاشق ماشین آتش نشانیه و حالا داره واقعیش رو میبینه اون خانوم به من گفت نگاه کن آقایون رو چه طوری به ماشین نیگا میکنن این انگاری تو خونشونه که از این ماشین خوششون بیاد به همین نام و نشان ما تا ساعت ده دقیقه به ده زیر بارون منتظر شدیم ولی خبری نشد دنی خسته شده بود و بارون هم اذیتش میکرد ما برگشتیم سوار ماشین شدیم و اومدیم سمت خونه ولی وسط راه فکر کردم برگردم شاید اتفاقی نیوفتاده باشه و من هم به کارم برسم وقتی رفتیم انگار نه انگار که اتفاقی افتاده باشه ولی میگفتن تا ساعت ده و بیست دقیقه مجبور شدن بیرون منتظر بمونن .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 22:2  توسط افسانه   | 

دیشب خیلی خیلی احساس خوبی داشتم رفتم سراغ دیوان حافظ بعد از چند سال و یهو حس جوونی و عاشقی و صد تا چیز خوب دیگه واسم زنده شد و  خواندن حافظ باعث شد برم سراغ دولتمند خلف آخ که صداش آدم رو به چه جاهایی که نمیبره دیوانه شو دیوانه شو .بعضی وقتهاهست مثل دیشب که فکر میکنم که چقدر احساسهای خوب رو با اومدن به هلند از دست دادم دیگه کسی هم نیست که بتونم اون احساسات رو باهاش هم صدا بشم .بشنوید صدای استاد رو با شعری از مولانا

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 22:21  توسط افسانه   | 

چند سالی میشد که یه همچین برفی رو ندیده بودم .خیلی قشنگه وقتی روی درختها برف میشینه و تا زمانی هم که برف نباشه زمستون معنا نداره .خوشحالم که بالاخره یه برف درست و حسابی تو هلند اومد و امیدوارم که لااقل فردا چند ساعتی روی زمین بمونه تا با پسرم یه آدم برفی درست کنیم .این عکس رو هم همین چند دقیقه پیش از جلو در خونمون گرفتم

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 21:47  توسط افسانه   | 

بهش میگم نمک پاش رو بده میگه خانوم شما خودت یه پارچه نمکی .نمک بزنی شور میشی ها

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 22:1  توسط افسانه   | 

Sint-Maarten یه افسانه بیش نیست

حدود سیصد و شانزده سال پیش Sint-Maarten در مجارستان کنونی به دنیا اومد .بعدها اون شوالیه شد و یه روز سرد زمستون وقتی که روی اسبش سوار بود مرد فقیری رو دید که بدون کت گرمی توی سرما نشسته از اسبش پیاده شد و کتش رو با شمشیری که داشت پاره کرد و تن مرد سرما زده کرد .

بعد از مرگش هر سال یازدهم نوامبر مردم(هلند و بلژیک )شاید کشورهای دیگری هم این روز رو جشن بگیرن ولی من اطلاع دقیقی در این مورد ندارم  .بچه ها با لامپهایی که خودشون درست کردن شب میرن بیرون و در خونه مردم رو میزنن و شعر Sint-Maarten  رو میخونن و مردم هم به بچه ها آبنبات یا شکلات و نارنگی و پنج سنتی میدن .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 21:47  توسط افسانه   | 

جاش خیلی خیلی خالیه بیشتر از یک هفته نخواست با ما باشه ولی خوب طی این یک هفته اینقدر شاد بود و شادی رو به من داد که باورتون نمیشه وقتی خواستیم بیاریمش خانومه گفت این هنوز اهلی نشده طول میکشه که رام بشه ولی بعد از دو سه ساعت چنان به من خو گرفته بود که نگو بهش میگفتم دخترم عسلم خوشگلم خیلی دوستش داشتم غذاش رو تو دستم میخورد .از دیوار راست بالا میرفت باورتون نمیشه بارفیکسی میکرد که نگو .

روز جمعه صبح که رفتم سراغش دیدم خیلی بی حاله کمی بهش غذا دادم ولی اصلا میلی نداشت بعد از اون همش تو بغلم بود و باهاش حرف میزدم اینقدر بی حال و بی جون بود که دلم براش کباب شد شاید براتون مسخره باشه یا بهم بخندین ولی من روز جمعه اصلا حال خوبی نداشتم همش کارم شده بود گریه و ناز و نوازشش هر چی میگذشت این گوله میشد تا اینکه به مینو گفتم اونم به دکتر بلوط زنگ زده بود و ایشون گفته بود این علائم که من میشنوم احتمالا مسموم شده ولی تا نبینم نمیتونم قطعی بگم گفته بود بهش ماست و سیر بده درست کردم با چوب کبریت ریختم تو دهنش ولی نمیتونست خوب قورتش بده .بدنش هم خیلی یخ کرده بود زنگ زدم به دکتر حیوانات منشی گفت الان دکتر نیست و ساعت شش و نیم میاد وقت گرفتم واسه اون ساعت .مسعود اومد و شام رو خوردیم چه شامی بعد از شام رفتم سراغش گرفتمش تو دستم و دیدم خیلی یخ کرده به مسعود گفتم نیگاه کن دلم براش کباب شده از صبح همین جوره که مسعود نیگاش کرد گفت این که مرده

منو میگید با صدای بلند گریه میکردم اصلا فکر نمیکردم واسه یه حیونی من این شکلی بشم دنی هم هاج و واج مونده بود به مسعود گفتم برین بالا من میخوام تنها باشم کلی گریه کردم و بعد با مینو صحبت کردم گفته بود ما رو از حالش بی خبر نزار وقتی بهش گفتم اونم کلی دلداریم داد و منو آروم کرد .

امروز رفتیم که یه هامستر دیگه بیارم چون نمیخوام جایش خالی باشه ولی متاسفانه از اون نوع نداشتن و قرار شد که دو هفته دیگه بریم که یه هامستر دیگه بیاریم .

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 21:51  توسط افسانه   | 

قراره از شنبه یه عضو جدید به خونه ما اضافه بشه یه دختر کوچولوی روسی که وقتی دیدمش دلم واسش ضعف رفت .دیروز رفتم واسش وسایل اتاقش رو خریدم .نمیدونیین چقدر ناز و دوست داشتنیه .

حالا هنوز اسم براش انتخاب نکردم گفتم وقتی اومد براش یه اسم انتخاب میکنم که دنی هم راحت بتونه صداش کنه البته باید خیلی مواظبش باشم که دنی اذیتش نکنه .

این دختر کوچولوی ما یه همستره

راستش من عاشق سگ بودم خیلی هم دوست داشتم که یه سگ بیارم ولی خوب به دلیل مسافرتهایی که به ایران دارم کسی رو نداشتم که زمان تعطیلاتم ازش مراقبت کنه و به همین دلیل به فکر آوردن گربه افتادم بازم دیدم نه اونم نمیشه تنها بمونه و بنابراین به همستر اکتفا کردم .
البته اینم بگم که ما دو تا ماهی داریم که الان پنچ ساله که با ما زندگی میکنن .این دو تا ماهی رو هم خیلی دوست دارم و اونا هم به من خو گرفتن .چهار سال پیش که  برای مدت طولانی  بیمارستان بودم وقتی برگشتم خونه باورتون نمیشه وقتی رفتم سمت ماهی ها و باهاشون شروع به صحبت کردم داشتن خودشون رو از ظرف بیرون مینداختن و من گریم گرفته بود از این همه احساس هیچ وقت فکر نمیکردم که ماهی هم بتونه از خودش احساس نشون بده  .

یه روز صبح که از بالا اومدم پایین یه راست رفتم آشپزخونه وقتی کارم تموم شد اومدم که برای ماهی ها غذا بریزم دیدم یکی از ماهی ها از توی تنگ بیرون افتاده و بی جون .در واقع اصلا حرکتی نمیکرد و من فکر کردم مرده ولی نمیدونم چرا اونو دوباره انداختم توی ظرفش .ماهی روی آب شناور بود یهو اون یکی ماهی اومد با دهنش زد به ماهی که مرده بود چند بار این کارو کرد و من دیدم داره تکون میخوره اینقدر این کار رو انجام داد تا ماهی زنده شد باورم نمیشد که یه ماهی این کارو بکنه .خدا رو شکر زنده موند ولی خوب دیگه اون رنگ قرمزی رو نداره و سفید سفید شده

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 21:32  توسط افسانه   | 

 جمعه و شنبه و یکشنبه هفته پیش تو هلند و در شهر Rotterdam فستیوال فیلم ایران بود و ما فقط موفق به دیدن یکی از فیلمها شدیم  به آهستگی

سالنی که توش فیلم رو نمایش دادن یه سالن خیلی کوچیک بود تقریبا اندازه کوچکترین سالن سینما عصر جدید .نیمی از تماشگران رو ما ایرانیها و نیم دیگرو هلندی تشکیل داده بود .

فیلم به زبان اصلی و با زیرنویس انگلیسی بود و برای منی که اولین بار بود یه فیلم ایرانی رو در هلند میدیدم خیلی خیلی جالب بود .دلم میخواست وقت داشتم تمام فیلمها رو میرفتم ولی خوب آدم وقتی یه پسرک کوچولو داره بعضی خواسته ها براش امکان پذیر نیست .

به نظر من فیلمی خیلی جالبی اومد از این نظر که اومده بود واقعیتها رو نشون داده بود .  بازي محمدرضا فروتن هم عالي بود. فقط اي كاش براي انتخاب نقش اول زن فيلم يك مقدار بيشتر دقت مي كردن 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 21:50  توسط افسانه   | 

دیشب خواب ایمان رو دیدم یادم نیست چی خواب دیدم ولی چهره قشنگ ایمان رو به خوبی و به وضوح یادمه .زنگ زدم به مامان گفتم مامان امروز از طرف من برای ایمان خرما بگیر بده مردم که براش فاتحه بخونن .تنها کاری که از دستم بر میومد خودم هم عکس بابام و داداشم و ایمان رو گذاشتم توی پنجره و یکی یه شمع به یادشون روشن کردم هر سه رو با هم و کنار هم الان رفتم سراغ شمعها با تعجب دیدم شمعی که برای بابام و داداشم گذاشته بودم تموم شده و خاموش شده ولی شمعی که برای ایمان گذاشتم هنوز روشنه

سیاوش قمیشی خواننده مورد علاقش بود .یادش بخیر وقتی میومد اراک با هم تا صبح مینشستیم سیاوش گوش میکردیم و ورق بازی میکردیم و حرفهایی برای هم میزدیم که برای هیچ کس نمیگفتیم .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 22:54  توسط افسانه   | 

بعد از اینکه یه بار آمپول رو زدم تا چند روز حالم بد بود به بیمارستان زنگ زدم و گفتم من فکر میکنم بهتره که قرص رو استفاده کنم با قرصها من یه روز حالم بد بود و حالا با گرفتن آمپول سه روز حالم خراب بوده خانومی که آمپول رو برای من زده بود بهم گفت باید با دکترت صحبت کنی .با دکترم که تماس گرفتم اون گفت یه بار دیگه باید بزنی که ما مطمئن بشیم که این مشکل رو آمپول برات ایجاد کرده .من بهش اطمینان دادم ولی وقتی مرغ یه پا داره یه پا داره دیگه

حوصله اینکه یه بار دیگه با بیمارستان قرار بزارم و برم اونجا و زیر نظر اونها آمپول بزنم رو نداشتم پس امشب خودم دست به کار شدم .مقدمات رو روی میز چیدم البته بگم که این سرنگ همه چیزش آماده هست یعنی احتیاج نیست که مایع رو داخل سرنگ کنیم و هواش رو بکشیم

مسعود رو صدا کردم چون گفته بودن همیشه خوبه یه نفر کنارت باشه .جاش رو هم انتخاب کردم ران سمت چپ .الکل زدم و حالا کی جرات داشت این سرنگ رو فرو کنه تمام بدنم یخ کرده بود (با اینکه دو هفته ای یکبار یه نوع دیگه آمپول میزنم ولی این برام خیلی سخت بود) دیگه گریم گرفته بود تا جایی که مسعود گفت ولش کن زنگ میزنم به دکتر میگم نمیتونه گفتم نه من باید اینو بزنم نباید جا بزنم و سوزن رو فرو کردم و خوب بالاخره انجام شد و حالا امیدوارم که حالم مثل دفعه قبل بد نشه .ولی یه چیزی که برام جالب بود این بود که آمپولی رو که بیمارستان برام زدن باهاش کلی اذیت شدم منظورم اینکه که زمانی که آمپول رو فرو کرد تا زمانی که تمام شد درد داشتم ولی امشب اصلا احساس نکردم که آمپول زدم  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 23:35  توسط افسانه   | 

وقتی که تقریبا هشت یا نه سالم بود شاید هم کمتر این سرود رو خیلی تو خونه میشنیدم اون موقع زیاد حالیم نبود منظورش چیه ولی دوستش داشتم چون برادرها و خواهرم زیاد گوشش میدادن  علاقه من به این سرود به حدی شد که شعرش رو حفظ کردم  و با همون ریتم میخوندم  ولی اون زمان میدونستم که این شعر یه شعر ممنوعه هستش .چند روز پیش یه لینک پیدا کردم از این آهنگ که به صورت کلیپ شده گفتم شما هم اینو ببینین من که هنوزم که هنوزه از شنیدن این سرود خسته نمیشم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 12:5  توسط افسانه   | 

جلو خونه ما یه درخت بلوط هست که هم خوشگله هم شده باعث دردسر ما .البته خوشگلیش زمان کوتاهیه و دردسرش از آخرای تابستون شروع میشه و تا نیمه های زمستون ادامه داره .هر چقدر که جلو در خونه رو تمیز کنیم به دقیقه نکشیده باز پر از برگ میشه و البته بلوط هم کلی ازش می افته که هواداراش هم بچه ها هستن که میان جمع میکنن و میبرن مدرسه باهاش کاردستی درست میکنن .یکی از این بچه ها اومد و کلی بلوط جمع کرد و چند روز بعد با یه کاردستی اومد و بعنوان تشکر اونو به من داد

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 12:59  توسط افسانه   | 

دو هفته پیش برای ما مهمون اومده بود جاتون خالی خوش گذشت و این مهمونهای ما باعث شدن که ما هم برای اولین بار سوار قایق بشیم و روی کانالهای آمستردام بچرخیم و این بار آمستردام رو از یه زاویه دیگه ببینیم که به من یکی که خیلی حال داد .کلی هم عکس گرفتم که چند تا رو برای شما هم میزارم که ببینید

و عکس آخر هم خونه شهردار آمستردام هست

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 20:43  توسط افسانه   | 

دیروز برای کنترل رماتیسم رفتم پیش دکترم همه چیز خوب بود اما:

هفته ای یک بار باید ۹ تا قرص رو یک باره بخورم و این قرص حالم رو بد میکنه و تا آخر شب گلاب به روتون حالت تهوع دارم .دیروز به دکتر گفتم نمیشه این قرص رو برام عوض کنی و به جاش یه نوع دیگه بدی که حالت تهوع نگیرم و برام هم سخته یهو در آن واحد ۹تا قرص بخورم .گفت چرا راهی دیگه هست و اونم آمپوله گفتم خوب چه بهتره پس لطفا همون آمپول گفت باید از منشی وقت بگیری تا خانمی بهت طرز زدن این آمپول رو یاد بده گفتم مگه خودم باید بزنم گفت آره دیگه پس کی .تو دلم گفت گاوت زایید افسانه خانوم تا حالا دو هفته ای یه بار باید خودت رو آمپول میزدی و حالا یه آمپول دیگه هم اضافه شد .

حالا دوشنبه قراره برم واسه یاد گیری آمپول به خود زدن اونم چه کسی .کسی که اونقدر از آمپول میترسید .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 16:55  توسط افسانه   | 

این آهنگ رو من بار اول به انگلیسی و با صدای Nancy Sinatra شنیدم و البته این ترانه رو صدف به من شناسوند و خیلی دوستش دارم و از وقتی اومدم اینجا بعضی اوقات که دلم میگیره و یاد قدیمها میکنم به این آهنگ گوش میدم تا چند روز پیش که آهنگ رو با صدای  Sheila خواننده فرانسوی شنیدم که این آهنگ رو برام دو چندان قشنگ تر کرد .با خودم گفتم بزارمش تو وبلاگم که دوستام هم بشنون و ازش لذت ببرن .امیدوارم که شما هم مثل من ازش خوشتون بیاد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 22:14  توسط افسانه   | 

دیروز حالم خوب نبود به مسعود میگم اگه من بمیرم تو چیکار میکنی ؟ میگه خوب خیلی اذیت میشم دنیا برام تیره و تار میشه .بهش میگم چاخان نکن میگه اگه باور نمیکنی یه بار امتحان کن
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 13:54  توسط افسانه   | 

زمانی که تازه وارد هلند شده بودم کلاس زبان هلندی رو میرفتم اونجا از هر ملیتی رو میشد دید یه خانوم چینی هم بود.چند وقتی بود ندیده بودمش تا دو روز پیش که رفته بودم برای خرید .این خانوم چند قدم از من جلوتر میرفتم پیش خودم گفتم عجب خانومی شیکی و از کنارش رد شدم بدون اینکه به صورتش نگاه کنم یهو دیدم یکی بدو بدو خودش رو به من رسوند همون خانوم چینی بود کلی با هم حال و احوال کردیم ازش حال دخترش رو پرسیدم گفت بعد از اون یه پسر و یه دختر دیگه هم به دنیا آورده و اونم حال دنی رو پرسید .بهم گفت بچه بعدی رو کی میاری گفتم من دیگه بچه نمیخوام همین یه دونه کافیه .شروع کرد به اصرار که نه چرا یه دونه اینجا میتونی دوتا سه تا یا حتی چهار تا بیاری .من خندم گرفته بود این چینی ها به خاطر اینکه تو کشورشون اجازه ندارن  بیشتر از یه بچه داشته باشن وقتی به کشورهای اروپایی میان میخوان دیگه مهدکودک راه بندازن

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 13:4  توسط افسانه   | 

وای که ۹ روز دیگه این موقع چه حال خوبی دارم . فکر کنم هر کس هم جای من بود همین حال و داشت

دیدن مادر و خواهر و خواهر زاده و برادر و برادرزاده و دوست و فامیل وای که چه لذتی داره .با مینو و صدف و مامان شب بشینیم و تعریف کنیم و بخندیم البته همیشه مامان رفیق نیمه راهه چون خوابش میاد و باید بره بخوابه .

رفتن به فرحزاد و دیزی خوردن و حرفای خنده دار زدن و از خنده ریسه رفتن .

ولی حیفه خیلی حیفه که آدم سالی یه بار خانوادش رو ببینه ولی خوب بازم خدا رو شکر که هستن.

دلم واسه بابام و داداشم خیلی خیلی تنگه کاش میشد اونا رو هم ببینم کاش کاش کاش

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 22:48  توسط افسانه   | 

 

از وقتی که خیلی کوچیک بودم با ترانه هایی که مینو واسم میخوند به خواب میرفتم مثل ترانه خواهر ناز کوچولو از ایرج مهدیان .

یادم میاد هر وقت قسمتی از ترانه رو نمیفهمیدم میرفتم سراغ دائره المعارفم یعنی مینو و اون بود که همیشه کمکم میکرد .بعدها که نوجون بودم یادم نمیره هر خواننده ای که کاستی بیرون میداد مینو اونو واسم میخرید

یادش بخیر همیشه با مینو ترانه ها رو زمزمه میکردیم و این دوره یکی از لذت بخش ترین دوره های زندگیه من هستش چرا که با هر ترانه که میخوندیم حس و حالمون هم دگرگون میشد.دلم خیلی تنگ شده واسه اون روزا .

وقتی بچه بودم هیچ وقت دوست نداشتم مامانم یا مینو ترانه غمگین بخونن چون میدونستم هر وقت شروع به خوندن این آهنگها میکنن حس خوبی ندارن و حالا میفهمم که با خوندن این ترانه ها آدم سبک میشه آروم میشه

من هم مثل خیلی از شما نمیتونم بگم که کدوم خواننده و کدوم ترانه رو از همه بیشتر دوست دارم .

۱-ترانه گل اومد بهار اومد پوران رو دوست دارم چون منو یاد مامانم میندازه مامانم همیشه این ترانه رو زمزمه میکرد

۲-آهنگهای پروین منو یاد برادر نازنینم میندازه

۳-ویگن رو خیلی دوست دارم و عاشق این آهنگش هستم:

فتاده در میان ما جدایی های بسیاری   نه یک نامه نه پیغامی نه امیدی به دیداری  

۴-من عاشق ترانه های قبل از انقلاب مهستی هستم (روحش شاد)

۵-مرضیه رو خیلی دوست دارم  واسم سخته که بگم کدوم آهنگش رو بیشتر از همه دوست دارم ولی خوب عاشق ترانه برگ خزان این خواننده هستم

۶-از بین آهنگهای فرامرز اصلانی یاد گذشته رو دوست دارم

۷-صدای ناصر رو هم خیلی دوست دارم یه جورایی به آدم آرامش میده و در این حال قر رو هم تو کمر آدم میاره

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 14:54  توسط افسانه   | 

وقتی آدم کلی نقشه میکشه برای خوش گذروندن و یهو تمام نقشه هاش نقش برآب میشه باید چیکار کنه
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 22:49  توسط افسانه   | 

یه موقع هست که آدم دلش میخواد یه نفر باشه که سرش رو بزاره رو شونش و های های گریه کنه ولی اون یه نفر نیست اونوقت آدم باید چیکار کنه ؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 20:5  توسط افسانه   | 

این عکس رو پارسال انداختم شما این عکس رو میبینین به چی فکر میکنیین راستش من در لحظه اول به تنها چیزی که فکر کردم این بود که این قارچ گریه کرده و اینا هم اشکاشه . شما چی فکر میکنید؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 15:27  توسط افسانه   | 

وقتی من اومدم هلند مسعود به یکی از دوستای هلندیش گفت ببین کسی هست که بیاد با افسانه هلندی صحبت کنه و خدا رو شکر یه خانوم مهربون مسن قبول کرد که هفته ای دو بار بیاد خونه ما و با من هلندی صحبت کنه تا من کمی راه بیفتم تا کلاس هلندیم شروع بشه .این خانوم اومد کمک من کرد و الان که تقریبا چهار سال میگذره با هم رابطه داریم اونم یه رابطه تقریبا مادر و دختری

این خانوم مجسمه سازه .و خوب طبیعتا هم به هنر علاقه مند و یه چند باری هم با همدیگه به موزه رفتیم که جای شما خیلی خالی خوش گذشته .دیروز که باهاش صحبت میکردم از مسافرتمون براش گفتم .گفتم یه چند تایی قصر رو دیدم گفت مثل اینکه عاشق قصرای قدیمی هستی گفتم آره گفت حتما تو زندگی قبلیت تو یه دونه از این قصرا زندگی میکردی و  یه پرنسس بودی (این خانوم خیلی خیلی زیاد منو تحویل میگیره )

از دنی براش گفتم گفت اونم یه پرنس واقعیه وقتی از کنجکاویهای دنی گفتم گفت حتما در آینده پرفسور میشه .پرنس پرفسور دنی .بعد خودش گفت دیگه اون موقع من نیستم که پرفسور شدن دنی رو ببینم گفتم چرا هستی تو صد سالت میشه و پرفسور شدن دنی رو میبینی گفت امیدوارم

بعد برام گفت که مادر بزرگش دقیقا یه روز مونده بوده که صد سالش بشه میمیره و حسرت صد سالگی به دلش میمونه .و من به این فکر کردم که ما آدما چقدر طمع داریم طرف این همه عمر از خدا گرفته بازم دنبال بقیش میگشته .به نظر من مدت زمان عمر مهم نیست اینکه آدم چه جوری زندگی کنه و چه تاثیری تو زندگی دیگران داشته باشه این مهمه.به هر حال امیدورام که شما هم عمری طولانی با سلامت کامل داشته باشین و مهمتر از همه از زندگیتون لذت ببرین

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 16:34  توسط افسانه   |