تبليغاتX
بی سر و ته
خانومی ایرانی میگه خیلی خوبه کاش همین جور برن تو خیابونها و شلوغ کنن .و یه ربع از این حرف نگذشته میگه به خواهرم زنگ زدم گفتم نزاری بچه ها برن بیرون خطرناکه .یه ضرب المثل هست که میگن مرگ خوبه واسه همسایه .بعضی آدما چقدر کثیف و نامرد هستن حالم بهم میخوره از اینجور آدما

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 23:54  توسط افسانه   | 

آقا من چکار کنم فردا میخوام برم رای بدم(البته برای اولین بار ) و از مال دنیا یه روسری بیشتر ندارم که اونم رنگش سبزه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 21:56  توسط افسانه   | 

امروز با دنی برای انجام کاری باید میرفتم شهرداری از دو هفته قبل قرار گذاشته بودم و ساعت نه و بیست دقیقه صبح اونجا بودم وقتی وارد محوطه شدیم با تعداد زیادی زن  مرد مواجه شدم که جلو در ورودی ساختمون ایستاده بودن از یه نفر سوال کردم که چی شده و اون خانوم بهم گفت که زنگ خطر به صدا در اومده و همه از ساختمون بیرون اومدن و گویا قسمتی از ساختمون آتیش گرفته که همون لحظه صدای آژیر ماشین آتش نشانی نزدیک شدن خودش رو به ما اعلام کرد دنی هم خوشحال از اینکه یه ماشین آتش نشانی واقعی رو دیده با هیجان به خانومی که کنار ما بود میگفت ماشین آتش نشانی گفتم این بچه عاشق ماشین آتش نشانیه و حالا داره واقعیش رو میبینه اون خانوم به من گفت نگاه کن آقایون رو چه طوری به ماشین نیگا میکنن این انگاری تو خونشونه که از این ماشین خوششون بیاد به همین نام و نشان ما تا ساعت ده دقیقه به ده زیر بارون منتظر شدیم ولی خبری نشد دنی خسته شده بود و بارون هم اذیتش میکرد ما برگشتیم سوار ماشین شدیم و اومدیم سمت خونه ولی وسط راه فکر کردم برگردم شاید اتفاقی نیوفتاده باشه و من هم به کارم برسم وقتی رفتیم انگار نه انگار که اتفاقی افتاده باشه ولی میگفتن تا ساعت ده و بیست دقیقه مجبور شدن بیرون منتظر بمونن .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 22:2  توسط افسانه   | 

دیشب خیلی خیلی احساس خوبی داشتم رفتم سراغ دیوان حافظ بعد از چند سال و یهو حس جوونی و عاشقی و صد تا چیز خوب دیگه واسم زنده شد و  خواندن حافظ باعث شد برم سراغ دولتمند خلف آخ که صداش آدم رو به چه جاهایی که نمیبره دیوانه شو دیوانه شو .بعضی وقتهاهست مثل دیشب که فکر میکنم که چقدر احساسهای خوب رو با اومدن به هلند از دست دادم دیگه کسی هم نیست که بتونم اون احساسات رو باهاش هم صدا بشم .بشنوید صدای استاد رو با شعری از مولانا

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 22:21  توسط افسانه   | 

چند سالی میشد که یه همچین برفی رو ندیده بودم .خیلی قشنگه وقتی روی درختها برف میشینه و تا زمانی هم که برف نباشه زمستون معنا نداره .خوشحالم که بالاخره یه برف درست و حسابی تو هلند اومد و امیدوارم که لااقل فردا چند ساعتی روی زمین بمونه تا با پسرم یه آدم برفی درست کنیم .این عکس رو هم همین چند دقیقه پیش از جلو در خونمون گرفتم

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 21:47  توسط افسانه   | 

بهش میگم نمک پاش رو بده میگه خانوم شما خودت یه پارچه نمکی .نمک بزنی شور میشی ها

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 22:1  توسط افسانه   | 

Sint-Maarten یه افسانه بیش نیست

حدود سیصد و شانزده سال پیش Sint-Maarten در مجارستان کنونی به دنیا اومد .بعدها اون شوالیه شد و یه روز سرد زمستون وقتی که روی اسبش سوار بود مرد فقیری رو دید که بدون کت گرمی توی سرما نشسته از اسبش پیاده شد و کتش رو با شمشیری که داشت پاره کرد و تن مرد سرما زده کرد .

بعد از مرگش هر سال یازدهم نوامبر مردم(هلند و بلژیک )شاید کشورهای دیگری هم این روز رو جشن بگیرن ولی من اطلاع دقیقی در این مورد ندارم  .بچه ها با لامپهایی که خودشون درست کردن شب میرن بیرون و در خونه مردم رو میزنن و شعر Sint-Maarten  رو میخونن و مردم هم به بچه ها آبنبات یا شکلات و نارنگی و پنج سنتی میدن .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 21:47  توسط افسانه   | 

جاش خیلی خیلی خالیه بیشتر از یک هفته نخواست با ما باشه ولی خوب طی این یک هفته اینقدر شاد بود و شادی رو به من داد که باورتون نمیشه وقتی خواستیم بیاریمش خانومه گفت این هنوز اهلی نشده طول میکشه که رام بشه ولی بعد از دو سه ساعت چنان به من خو گرفته بود که نگو بهش میگفتم دخترم عسلم خوشگلم خیلی دوستش داشتم غذاش رو تو دستم میخورد .از دیوار راست بالا میرفت باورتون نمیشه بارفیکسی میکرد که نگو .

روز جمعه صبح که رفتم سراغش دیدم خیلی بی حاله کمی بهش غذا دادم ولی اصلا میلی نداشت بعد از اون همش تو بغلم بود و باهاش حرف میزدم اینقدر بی حال و بی جون بود که دلم براش کباب شد شاید براتون مسخره باشه یا بهم بخندین ولی من روز جمعه اصلا حال خوبی نداشتم همش کارم شده بود گریه و ناز و نوازشش هر چی میگذشت این گوله میشد تا اینکه به مینو گفتم اونم به دکتر بلوط زنگ زده بود و ایشون گفته بود این علائم که من میشنوم احتمالا مسموم شده ولی تا نبینم نمیتونم قطعی بگم گفته بود بهش ماست و سیر بده درست کردم با چوب کبریت ریختم تو دهنش ولی نمیتونست خوب قورتش بده .بدنش هم خیلی یخ کرده بود زنگ زدم به دکتر حیوانات منشی گفت الان دکتر نیست و ساعت شش و نیم میاد وقت گرفتم واسه اون ساعت .مسعود اومد و شام رو خوردیم چه شامی بعد از شام رفتم سراغش گرفتمش تو دستم و دیدم خیلی یخ کرده به مسعود گفتم نیگاه کن دلم براش کباب شده از صبح همین جوره که مسعود نیگاش کرد گفت این که مرده

منو میگید با صدای بلند گریه میکردم اصلا فکر نمیکردم واسه یه حیونی من این شکلی بشم دنی هم هاج و واج مونده بود به مسعود گفتم برین بالا من میخوام تنها باشم کلی گریه کردم و بعد با مینو صحبت کردم گفته بود ما رو از حالش بی خبر نزار وقتی بهش گفتم اونم کلی دلداریم داد و منو آروم کرد .

امروز رفتیم که یه هامستر دیگه بیارم چون نمیخوام جایش خالی باشه ولی متاسفانه از اون نوع نداشتن و قرار شد که دو هفته دیگه بریم که یه هامستر دیگه بیاریم .

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 21:51  توسط افسانه   | 

قراره از شنبه یه عضو جدید به خونه ما اضافه بشه یه دختر کوچولوی روسی که وقتی دیدمش دلم واسش ضعف رفت .دیروز رفتم واسش وسایل اتاقش رو خریدم .نمیدونیین چقدر ناز و دوست داشتنیه .

حالا هنوز اسم براش انتخاب نکردم گفتم وقتی اومد براش یه اسم انتخاب میکنم که دنی هم راحت بتونه صداش کنه البته باید خیلی مواظبش باشم که دنی اذیتش نکنه .

این دختر کوچولوی ما یه همستره

راستش من عاشق سگ بودم خیلی هم دوست داشتم که یه سگ بیارم ولی خوب به دلیل مسافرتهایی که به ایران دارم کسی رو نداشتم که زمان تعطیلاتم ازش مراقبت کنه و به همین دلیل به فکر آوردن گربه افتادم بازم دیدم نه اونم نمیشه تنها بمونه و بنابراین به همستر اکتفا کردم .
البته اینم بگم که ما دو تا ماهی داریم که الان پنچ ساله که با ما زندگی میکنن .این دو تا ماهی رو هم خیلی دوست دارم و اونا هم به من خو گرفتن .چهار سال پیش که  برای مدت طولانی  بیمارستان بودم وقتی برگشتم خونه باورتون نمیشه وقتی رفتم سمت ماهی ها و باهاشون شروع به صحبت کردم داشتن خودشون رو از ظرف بیرون مینداختن و من گریم گرفته بود از این همه احساس هیچ وقت فکر نمیکردم که ماهی هم بتونه از خودش احساس نشون بده  .

یه روز صبح که از بالا اومدم پایین یه راست رفتم آشپزخونه وقتی کارم تموم شد اومدم که برای ماهی ها غذا بریزم دیدم یکی از ماهی ها از توی تنگ بیرون افتاده و بی جون .در واقع اصلا حرکتی نمیکرد و من فکر کردم مرده ولی نمیدونم چرا اونو دوباره انداختم توی ظرفش .ماهی روی آب شناور بود یهو اون یکی ماهی اومد با دهنش زد به ماهی که مرده بود چند بار این کارو کرد و من دیدم داره تکون میخوره اینقدر این کار رو انجام داد تا ماهی زنده شد باورم نمیشد که یه ماهی این کارو بکنه .خدا رو شکر زنده موند ولی خوب دیگه اون رنگ قرمزی رو نداره و سفید سفید شده

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 21:32  توسط افسانه   | 

 جمعه و شنبه و یکشنبه هفته پیش تو هلند و در شهر Rotterdam فستیوال فیلم ایران بود و ما فقط موفق به دیدن یکی از فیلمها شدیم  به آهستگی

سالنی که توش فیلم رو نمایش دادن یه سالن خیلی کوچیک بود تقریبا اندازه کوچکترین سالن سینما عصر جدید .نیمی از تماشگران رو ما ایرانیها و نیم دیگرو هلندی تشکیل داده بود .

فیلم به زبان اصلی و با زیرنویس انگلیسی بود و برای منی که اولین بار بود یه فیلم ایرانی رو در هلند میدیدم خیلی خیلی جالب بود .دلم میخواست وقت داشتم تمام فیلمها رو میرفتم ولی خوب آدم وقتی یه پسرک کوچولو داره بعضی خواسته ها براش امکان پذیر نیست .

به نظر من فیلمی خیلی جالبی اومد از این نظر که اومده بود واقعیتها رو نشون داده بود .  بازي محمدرضا فروتن هم عالي بود. فقط اي كاش براي انتخاب نقش اول زن فيلم يك مقدار بيشتر دقت مي كردن 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 21:50  توسط افسانه   |