چند سال پیش وقتی که دوران نقاهت بعد از عمل رو داشتم هم یک بار این کار رو کرده بودم و با عصا به در خونه مردم رفته بودم و مردم خیلی کمک کرده بودن که من فکر میکردم شاید به دلیل این بوده که با عصا رفتم ولی اینبار دیدم که نه مردم خیلی علاقه مند هستن که کمک کنند .
تنها از دو نفر بود که جواب منفی گرفتم .در خونه کسایی رفتم که بارها شده بود با هم احوال پرسی کرده بودیم ولی نمیدونستم خونشون کجاست و وقتی رفتم در خونشون رو زدم باهاشون روبرو شدم .یکی از این افراد آقایی هست تقریبا شصت ساله که دو تا سگ و یه گربه داره وقتی ازش خواستم کمک کنه با خوشرویی بیست یورو داد و بعد هم حدود ده دقیقه ای با هم در باب سگش گه خیلی مهربون و ملوس بود صحبت کردیم بعد که خواستم زنگ همسایه بغل دستیش رو بزنم گفت زنگ نزن این هیچ وقت در رو به روی کسی باز نمیکنه نگاه کردم دیدم سه تا تابلو Welkom جلو در خونش هست نگاهی به آقا کردم گفت آره من هم تعجب میکنم که چرا این تابلوها رو جلوی در خونش گذاشته اما در رو به روی کسی باز نمیکنه .
یکی دیگه از این افراد آقایی هست اونم حدود شصت سال که همیشه با نوه خوشگلش میدیدیمش .اون هم گفت حتما که کمک میکنم ماهفته گذشته شاهد مرگ یکی از همسایه هامون بودیم که چند وقتی بود که سرطان گرفته بود.
در کل از این که یه همچین کاری کردم خیلی از خودم خوشحال هستم و امیدوارم که بتونم سالها این کار رو ادامه بدم .
دیشب خواب دیدم زن الف ن هستم وای که داشتم سکته میکردم بعد فهمیده بود من ازش متنفرم میگفت من میدونم چون مامانت از من بدش میاد تو هم از من بدت میاد .وای که چقدر خوب شد دنی از خواب بیدارم کرد وگرنه آخر و عاقبتش به کجا ختم میشد خدا میدونه







حدود سیصد و شانزده سال پیش Sint-Maarten در مجارستان کنونی به دنیا اومد .بعدها اون شوالیه شد و یه روز سرد زمستون وقتی که روی اسبش سوار بود مرد فقیری رو دید که بدون کت گرمی توی سرما نشسته از اسبش پیاده شد و کتش رو با شمشیری که داشت پاره کرد و تن مرد سرما زده کرد .
بعد از مرگش هر سال یازدهم نوامبر مردم(هلند و بلژیک )شاید کشورهای دیگری هم این روز رو جشن بگیرن ولی من اطلاع دقیقی در این مورد ندارم .بچه ها با لامپهایی که خودشون درست کردن شب میرن بیرون و در خونه مردم رو میزنن و شعر Sint-Maarten رو میخونن و مردم هم به بچه ها آبنبات یا شکلات و نارنگی و پنج سنتی میدن .

روز جمعه صبح که رفتم سراغش دیدم خیلی بی حاله کمی بهش غذا دادم ولی اصلا میلی نداشت بعد از اون همش تو بغلم بود و باهاش حرف میزدم اینقدر بی حال و بی جون بود که دلم براش کباب شد شاید براتون مسخره باشه یا بهم بخندین ولی من روز جمعه اصلا حال خوبی نداشتم همش کارم شده بود گریه و ناز و نوازشش هر چی میگذشت این گوله میشد تا اینکه به مینو گفتم اونم به دکتر بلوط زنگ زده بود و ایشون گفته بود این علائم که من میشنوم احتمالا مسموم شده ولی تا نبینم نمیتونم قطعی بگم گفته بود بهش ماست و سیر بده درست کردم با چوب کبریت ریختم تو دهنش ولی نمیتونست خوب قورتش بده .بدنش هم خیلی یخ کرده بود زنگ زدم به دکتر حیوانات منشی گفت الان دکتر نیست و ساعت شش و نیم میاد وقت گرفتم واسه اون ساعت .مسعود اومد و شام رو خوردیم چه شامی بعد از شام رفتم سراغش گرفتمش تو دستم و دیدم خیلی یخ کرده به مسعود گفتم نیگاه کن دلم براش کباب شده از صبح همین جوره که مسعود نیگاش کرد گفت این که مرده
منو میگید با صدای بلند گریه میکردم اصلا فکر نمیکردم واسه یه حیونی من این شکلی بشم دنی هم هاج و واج مونده بود به مسعود گفتم برین بالا من میخوام تنها باشم کلی گریه کردم و بعد با مینو صحبت کردم گفته بود ما رو از حالش بی خبر نزار وقتی بهش گفتم اونم کلی دلداریم داد و منو آروم کرد .
امروز رفتیم که یه هامستر دیگه بیارم چون نمیخوام جایش خالی باشه ولی متاسفانه از اون نوع نداشتن و قرار شد که دو هفته دیگه بریم که یه هامستر دیگه بیاریم .
حالا هنوز اسم براش انتخاب نکردم گفتم وقتی اومد براش یه اسم انتخاب میکنم که دنی هم راحت بتونه صداش کنه البته باید خیلی مواظبش باشم که دنی اذیتش نکنه .
این دختر کوچولوی ما یه همستره
راستش من عاشق سگ بودم خیلی هم دوست داشتم که یه سگ بیارم ولی خوب به دلیل مسافرتهایی که به ایران دارم کسی رو نداشتم که زمان تعطیلاتم ازش مراقبت کنه و به همین دلیل به فکر آوردن گربه افتادم بازم دیدم نه اونم نمیشه تنها بمونه و بنابراین به همستر اکتفا کردم .
البته اینم بگم که ما دو تا ماهی داریم که الان پنچ ساله که با ما زندگی میکنن .این دو تا ماهی رو هم خیلی دوست دارم و اونا هم به من خو گرفتن .چهار سال پیش که برای مدت طولانی بیمارستان بودم وقتی برگشتم خونه باورتون نمیشه وقتی رفتم سمت ماهی ها و باهاشون شروع به صحبت کردم داشتن خودشون رو از ظرف بیرون مینداختن و من گریم گرفته بود از این همه احساس هیچ وقت فکر نمیکردم که ماهی هم بتونه از خودش احساس نشون بده .
یه روز صبح که از بالا اومدم پایین یه راست رفتم آشپزخونه وقتی کارم تموم شد اومدم که برای ماهی ها غذا بریزم دیدم یکی از ماهی ها از توی تنگ بیرون افتاده و بی جون .در واقع اصلا حرکتی نمیکرد و من فکر کردم مرده ولی نمیدونم چرا اونو دوباره انداختم توی ظرفش .ماهی روی آب شناور بود یهو اون یکی ماهی اومد با دهنش زد به ماهی که مرده بود چند بار این کارو کرد و من دیدم داره تکون میخوره اینقدر این کار رو انجام داد تا ماهی زنده شد باورم نمیشد که یه ماهی این کارو بکنه .خدا رو شکر زنده موند ولی خوب دیگه اون رنگ قرمزی رو نداره و سفید سفید شده

سالنی که توش فیلم رو نمایش دادن یه سالن خیلی کوچیک بود تقریبا اندازه کوچکترین سالن سینما عصر جدید .نیمی از تماشگران رو ما ایرانیها و نیم دیگرو هلندی تشکیل داده بود .
فیلم به زبان اصلی و با زیرنویس انگلیسی بود و برای منی که اولین بار بود یه فیلم ایرانی رو در هلند میدیدم خیلی خیلی جالب بود .دلم میخواست وقت داشتم تمام فیلمها رو میرفتم ولی خوب آدم وقتی یه پسرک کوچولو داره بعضی خواسته ها براش امکان پذیر نیست .
به نظر من فیلمی خیلی جالبی اومد از این نظر که اومده بود واقعیتها رو نشون داده بود . بازي محمدرضا فروتن هم عالي بود. فقط اي كاش براي انتخاب نقش اول زن فيلم يك مقدار بيشتر دقت مي كردن
سیاوش قمیشی خواننده مورد علاقش بود .یادش بخیر وقتی میومد اراک با هم تا صبح مینشستیم سیاوش گوش میکردیم و ورق بازی میکردیم و حرفهایی برای هم میزدیم که برای هیچ کس نمیگفتیم .
حوصله اینکه یه بار دیگه با بیمارستان قرار بزارم و برم اونجا و زیر نظر اونها آمپول بزنم رو نداشتم پس امشب خودم دست به کار شدم .مقدمات رو روی میز چیدم البته بگم که این سرنگ همه چیزش آماده هست یعنی احتیاج نیست که مایع رو داخل سرنگ کنیم و هواش رو بکشیم
مسعود رو صدا کردم چون گفته بودن همیشه خوبه یه نفر کنارت باشه .جاش رو هم انتخاب کردم ران سمت چپ .الکل زدم و حالا کی جرات داشت این سرنگ رو فرو کنه تمام بدنم یخ کرده بود (با اینکه دو هفته ای یکبار یه نوع دیگه آمپول میزنم ولی این برام خیلی سخت بود) دیگه گریم گرفته بود تا جایی که مسعود گفت ولش کن زنگ میزنم به دکتر میگم نمیتونه گفتم نه من باید اینو بزنم نباید جا بزنم و سوزن رو فرو کردم و خوب بالاخره انجام شد و حالا امیدوارم که حالم مثل دفعه قبل بد نشه .ولی یه چیزی که برام جالب بود این بود که آمپولی رو که بیمارستان برام زدن باهاش کلی اذیت شدم منظورم اینکه که زمانی که آمپول رو فرو کرد تا زمانی که تمام شد درد داشتم ولی امشب اصلا احساس نکردم که آمپول زدم



و عکس آخر هم خونه شهردار آمستردام هست

هفته ای یک بار باید ۹ تا قرص رو یک باره بخورم و این قرص حالم رو بد میکنه و تا آخر شب گلاب به روتون حالت تهوع دارم .دیروز به دکتر گفتم نمیشه این قرص رو برام عوض کنی و به جاش یه نوع دیگه بدی که حالت تهوع نگیرم و برام هم سخته یهو در آن واحد ۹تا قرص بخورم .گفت چرا راهی دیگه هست و اونم آمپوله گفتم خوب چه بهتره پس لطفا همون آمپول گفت باید از منشی وقت بگیری تا خانمی بهت طرز زدن این آمپول رو یاد بده گفتم مگه خودم باید بزنم گفت آره دیگه پس کی .تو دلم گفت گاوت زایید افسانه خانوم تا حالا دو هفته ای یه بار باید خودت رو آمپول میزدی و حالا یه آمپول دیگه هم اضافه شد .
حالا دوشنبه قراره برم واسه یاد گیری آمپول به خود زدن اونم چه کسی .کسی که اونقدر از آمپول میترسید .


دیدن مادر و خواهر و خواهر زاده و برادر و برادرزاده و دوست و فامیل وای که چه لذتی داره .با مینو و صدف و مامان شب بشینیم و تعریف کنیم و بخندیم البته همیشه مامان رفیق نیمه راهه چون خوابش میاد و باید بره بخوابه .
رفتن به فرحزاد و دیزی خوردن و حرفای خنده دار زدن و از خنده ریسه رفتن .
ولی حیفه خیلی حیفه که آدم سالی یه بار خانوادش رو ببینه ولی خوب بازم خدا رو شکر که هستن.
دلم واسه بابام و داداشم خیلی خیلی تنگه کاش میشد اونا رو هم ببینم کاش کاش کاش

از وقتی که خیلی کوچیک بودم با ترانه هایی که مینو واسم میخوند به خواب میرفتم مثل ترانه خواهر ناز کوچولو از ایرج مهدیان .
یادم میاد هر وقت قسمتی از ترانه رو نمیفهمیدم میرفتم سراغ دائره المعارفم یعنی مینو و اون بود که همیشه کمکم میکرد .بعدها که نوجون بودم یادم نمیره هر خواننده ای که کاستی بیرون میداد مینو اونو واسم میخرید
یادش بخیر همیشه با مینو ترانه ها رو زمزمه میکردیم و این دوره یکی از لذت بخش ترین دوره های زندگیه من هستش چرا که با هر ترانه که میخوندیم حس و حالمون هم دگرگون میشد.دلم خیلی تنگ شده واسه اون روزا .
وقتی بچه بودم هیچ وقت دوست نداشتم مامانم یا مینو ترانه غمگین بخونن چون میدونستم هر وقت شروع به خوندن این آهنگها میکنن حس خوبی ندارن و حالا میفهمم که با خوندن این ترانه ها آدم سبک میشه آروم میشه
من هم مثل خیلی از شما نمیتونم بگم که کدوم خواننده و کدوم ترانه رو از همه بیشتر دوست دارم .
۱-ترانه گل اومد بهار اومد پوران رو دوست دارم چون منو یاد مامانم میندازه مامانم همیشه این ترانه رو زمزمه میکرد
۲-آهنگهای پروین منو یاد برادر نازنینم میندازه
۳-ویگن رو خیلی دوست دارم و عاشق این آهنگش هستم:
فتاده در میان ما جدایی های بسیاری نه یک نامه نه پیغامی نه امیدی به دیداری
۴-من عاشق ترانه های قبل از انقلاب مهستی هستم (روحش شاد)
۵-مرضیه رو خیلی دوست دارم واسم سخته که بگم کدوم آهنگش رو بیشتر از همه دوست دارم ولی خوب عاشق ترانه برگ خزان این خواننده هستم
۶-از بین آهنگهای فرامرز اصلانی یاد گذشته رو دوست دارم
۷-صدای ناصر رو هم خیلی دوست دارم یه جورایی به آدم آرامش میده و در این حال قر رو هم تو کمر آدم میاره


این خانوم مجسمه سازه .و خوب طبیعتا هم به هنر علاقه مند و یه چند باری هم با همدیگه به موزه رفتیم که جای شما خیلی خالی خوش گذشته .دیروز که باهاش صحبت میکردم از مسافرتمون براش گفتم .گفتم یه چند تایی قصر رو دیدم گفت مثل اینکه عاشق قصرای قدیمی هستی گفتم آره گفت حتما تو زندگی قبلیت تو یه دونه از این قصرا زندگی میکردی و یه پرنسس بودی (این خانوم خیلی خیلی زیاد منو تحویل میگیره )
از دنی براش گفتم گفت اونم یه پرنس واقعیه وقتی از کنجکاویهای دنی گفتم گفت حتما در آینده پرفسور میشه .پرنس پرفسور دنی .بعد خودش گفت دیگه اون موقع من نیستم که پرفسور شدن دنی رو ببینم گفتم چرا هستی تو صد سالت میشه و پرفسور شدن دنی رو میبینی گفت امیدوارم
بعد برام گفت که مادر بزرگش دقیقا یه روز مونده بوده که صد سالش بشه میمیره و حسرت صد سالگی به دلش میمونه .و من به این فکر کردم که ما آدما چقدر طمع داریم طرف این همه عمر از خدا گرفته بازم دنبال بقیش میگشته .به نظر من مدت زمان عمر مهم نیست اینکه آدم چه جوری زندگی کنه و چه تاثیری تو زندگی دیگران داشته باشه این مهمه.به هر حال امیدورام که شما هم عمری طولانی با سلامت کامل داشته باشین و مهمتر از همه از زندگیتون لذت ببرین
