تبليغاتX
بی سر و ته
چند روزیه هوس بوشهر رو کردم٬ هوس نوجوان بودنم رو ٬هوس خونه مینو  رو

هوس عید دور هم جمع بودن رو بدون اینکه کسی از جمع ما رخت بر بسته باشه .یادمه چهار پنج سالی مینو همه ما رو دعوت میکرد که بریم خونش و روز اول هم به ما کنگر میداد و ما همگی لنگر رو مینداختیم تا سیزده به در

وای که چقدر به همه خوش میگذشت .مینو هیچ چیز کم نمیذاشت مثل همیشه

کاش میشد اونروزا دوباره برگرده بابای نازنینم ٬ داداشم مهربونم ٬  ایمان دوست کودکی و نوجونیم هر سه تاشون باشن .دلم خیلی تنگه واسه همه

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 13:51  توسط افسانه   | 

چند شبی هست که خوابهای چرت و پرت دست از سرم بر نمیدارن .نمیدونم چرا اصلاْ یه همچین خوابهایی میبینم .

بیشتر موضوعات هم رو جدا شدن یا بهتر بگم طلاق گرفتن من و مسعود هستش .یا من میخوام جدا بشم یا مسعود !!!!!

وای که این چند وقت چقدر گریه کردم البته تو خواب

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 9:7  توسط افسانه   | 

فکر کردم یه جایی رو هم واسه خودم داشته باشم که بنویسم .حرف بزنم و درد دل کنم .

واسه شروع خوبه یه کمی از خودم بگم .افسانه هستم با سی و چهار سال سن

 با شوهرم مسعود و پسرکم دنی تو هلند زندگی میکنیم .خدا رو شکر زندگی خوبی داریم

فقط تنها دغدغم دوری از مامان و خواهر و خواهر زاده و بقیه فامیلیه .به قول روباهه تو قصه شازده کوچولو هميشه‌ی خدا يک پای بساط لنگ است .

این قصه شازده کوچولو یکی از معرکه ترین کتابهایی هست که تا به حال خوندم این کتاب خیلی کمک هست برای زندگی . اگه تا به حال اونو نخوندین که بعید میدونم بهتون پیشنهاد میکنم که اونو بخونین

شازده کوچولو

+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 14:33  توسط افسانه   |