تبليغاتX
بی سر و ته
همیشه به یاد بابام هستم ولی دو سه شبی هست که خیلی هواش رو کردم و دلیلش هم نزدیک شدن به شب یلداس .دیشب هم خوابش رو دیدم دوست داشتم بیشتر باهاش حرف بزنم ولی حیف که دنی با گریه هاش از خواب بیدارم کرد .

بابام خدابیامرز به این رسم و رسومات خیلی پایبند بود از چند روز قبل تمام چیزایی که لازم بود رو میخرید و همه خانواده از دختر و پسر و دوماد و عروس و نوه ها همه دور هم جمع میشدیم و میخوردیم و میگفتیم و میخندیدم یادش بخیر .بعضی وقتا میگم کاش اونروزا برمیگشت و دوباره همه کنار هم جمع میشدیم ولی صد حیف که نمیشه .

شب یلداتون مبارک امیدوارم که عمرتون مثل این شب طولانی باشه

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 14:42  توسط افسانه   |