تبليغاتX
بی سر و ته
وقتی من اومدم هلند مسعود به یکی از دوستای هلندیش گفت ببین کسی هست که بیاد با افسانه هلندی صحبت کنه و خدا رو شکر یه خانوم مهربون مسن قبول کرد که هفته ای دو بار بیاد خونه ما و با من هلندی صحبت کنه تا من کمی راه بیفتم تا کلاس هلندیم شروع بشه .این خانوم اومد کمک من کرد و الان که تقریبا چهار سال میگذره با هم رابطه داریم اونم یه رابطه تقریبا مادر و دختری

این خانوم مجسمه سازه .و خوب طبیعتا هم به هنر علاقه مند و یه چند باری هم با همدیگه به موزه رفتیم که جای شما خیلی خالی خوش گذشته .دیروز که باهاش صحبت میکردم از مسافرتمون براش گفتم .گفتم یه چند تایی قصر رو دیدم گفت مثل اینکه عاشق قصرای قدیمی هستی گفتم آره گفت حتما تو زندگی قبلیت تو یه دونه از این قصرا زندگی میکردی و  یه پرنسس بودی (این خانوم خیلی خیلی زیاد منو تحویل میگیره )

از دنی براش گفتم گفت اونم یه پرنس واقعیه وقتی از کنجکاویهای دنی گفتم گفت حتما در آینده پرفسور میشه .پرنس پرفسور دنی .بعد خودش گفت دیگه اون موقع من نیستم که پرفسور شدن دنی رو ببینم گفتم چرا هستی تو صد سالت میشه و پرفسور شدن دنی رو میبینی گفت امیدوارم

بعد برام گفت که مادر بزرگش دقیقا یه روز مونده بوده که صد سالش بشه میمیره و حسرت صد سالگی به دلش میمونه .و من به این فکر کردم که ما آدما چقدر طمع داریم طرف این همه عمر از خدا گرفته بازم دنبال بقیش میگشته .به نظر من مدت زمان عمر مهم نیست اینکه آدم چه جوری زندگی کنه و چه تاثیری تو زندگی دیگران داشته باشه این مهمه.به هر حال امیدورام که شما هم عمری طولانی با سلامت کامل داشته باشین و مهمتر از همه از زندگیتون لذت ببرین

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 16:34  توسط افسانه   |