
حدود سیصد و شانزده سال پیش Sint-Maarten در مجارستان کنونی به دنیا اومد .بعدها اون شوالیه شد و یه روز سرد زمستون وقتی که روی اسبش سوار بود مرد فقیری رو دید که بدون کت گرمی توی سرما نشسته از اسبش پیاده شد و کتش رو با شمشیری که داشت پاره کرد و تن مرد سرما زده کرد .
بعد از مرگش هر سال یازدهم نوامبر مردم(هلند و بلژیک )شاید کشورهای دیگری هم این روز رو جشن بگیرن ولی من اطلاع دقیقی در این مورد ندارم .بچه ها با لامپهایی که خودشون درست کردن شب میرن بیرون و در خونه مردم رو میزنن و شعر Sint-Maarten رو میخونن و مردم هم به بچه ها آبنبات یا شکلات و نارنگی و پنج سنتی میدن .

روز جمعه صبح که رفتم سراغش دیدم خیلی بی حاله کمی بهش غذا دادم ولی اصلا میلی نداشت بعد از اون همش تو بغلم بود و باهاش حرف میزدم اینقدر بی حال و بی جون بود که دلم براش کباب شد شاید براتون مسخره باشه یا بهم بخندین ولی من روز جمعه اصلا حال خوبی نداشتم همش کارم شده بود گریه و ناز و نوازشش هر چی میگذشت این گوله میشد تا اینکه به مینو گفتم اونم به دکتر بلوط زنگ زده بود و ایشون گفته بود این علائم که من میشنوم احتمالا مسموم شده ولی تا نبینم نمیتونم قطعی بگم گفته بود بهش ماست و سیر بده درست کردم با چوب کبریت ریختم تو دهنش ولی نمیتونست خوب قورتش بده .بدنش هم خیلی یخ کرده بود زنگ زدم به دکتر حیوانات منشی گفت الان دکتر نیست و ساعت شش و نیم میاد وقت گرفتم واسه اون ساعت .مسعود اومد و شام رو خوردیم چه شامی بعد از شام رفتم سراغش گرفتمش تو دستم و دیدم خیلی یخ کرده به مسعود گفتم نیگاه کن دلم براش کباب شده از صبح همین جوره که مسعود نیگاش کرد گفت این که مرده
منو میگید با صدای بلند گریه میکردم اصلا فکر نمیکردم واسه یه حیونی من این شکلی بشم دنی هم هاج و واج مونده بود به مسعود گفتم برین بالا من میخوام تنها باشم کلی گریه کردم و بعد با مینو صحبت کردم گفته بود ما رو از حالش بی خبر نزار وقتی بهش گفتم اونم کلی دلداریم داد و منو آروم کرد .
امروز رفتیم که یه هامستر دیگه بیارم چون نمیخوام جایش خالی باشه ولی متاسفانه از اون نوع نداشتن و قرار شد که دو هفته دیگه بریم که یه هامستر دیگه بیاریم .
حالا هنوز اسم براش انتخاب نکردم گفتم وقتی اومد براش یه اسم انتخاب میکنم که دنی هم راحت بتونه صداش کنه البته باید خیلی مواظبش باشم که دنی اذیتش نکنه .
این دختر کوچولوی ما یه همستره
راستش من عاشق سگ بودم خیلی هم دوست داشتم که یه سگ بیارم ولی خوب به دلیل مسافرتهایی که به ایران دارم کسی رو نداشتم که زمان تعطیلاتم ازش مراقبت کنه و به همین دلیل به فکر آوردن گربه افتادم بازم دیدم نه اونم نمیشه تنها بمونه و بنابراین به همستر اکتفا کردم .
البته اینم بگم که ما دو تا ماهی داریم که الان پنچ ساله که با ما زندگی میکنن .این دو تا ماهی رو هم خیلی دوست دارم و اونا هم به من خو گرفتن .چهار سال پیش که برای مدت طولانی بیمارستان بودم وقتی برگشتم خونه باورتون نمیشه وقتی رفتم سمت ماهی ها و باهاشون شروع به صحبت کردم داشتن خودشون رو از ظرف بیرون مینداختن و من گریم گرفته بود از این همه احساس هیچ وقت فکر نمیکردم که ماهی هم بتونه از خودش احساس نشون بده .
یه روز صبح که از بالا اومدم پایین یه راست رفتم آشپزخونه وقتی کارم تموم شد اومدم که برای ماهی ها غذا بریزم دیدم یکی از ماهی ها از توی تنگ بیرون افتاده و بی جون .در واقع اصلا حرکتی نمیکرد و من فکر کردم مرده ولی نمیدونم چرا اونو دوباره انداختم توی ظرفش .ماهی روی آب شناور بود یهو اون یکی ماهی اومد با دهنش زد به ماهی که مرده بود چند بار این کارو کرد و من دیدم داره تکون میخوره اینقدر این کار رو انجام داد تا ماهی زنده شد باورم نمیشد که یه ماهی این کارو بکنه .خدا رو شکر زنده موند ولی خوب دیگه اون رنگ قرمزی رو نداره و سفید سفید شده
