تبليغاتX
بی سر و ته
امروز با دنی برای انجام کاری باید میرفتم شهرداری از دو هفته قبل قرار گذاشته بودم و ساعت نه و بیست دقیقه صبح اونجا بودم وقتی وارد محوطه شدیم با تعداد زیادی زن  مرد مواجه شدم که جلو در ورودی ساختمون ایستاده بودن از یه نفر سوال کردم که چی شده و اون خانوم بهم گفت که زنگ خطر به صدا در اومده و همه از ساختمون بیرون اومدن و گویا قسمتی از ساختمون آتیش گرفته که همون لحظه صدای آژیر ماشین آتش نشانی نزدیک شدن خودش رو به ما اعلام کرد دنی هم خوشحال از اینکه یه ماشین آتش نشانی واقعی رو دیده با هیجان به خانومی که کنار ما بود میگفت ماشین آتش نشانی گفتم این بچه عاشق ماشین آتش نشانیه و حالا داره واقعیش رو میبینه اون خانوم به من گفت نگاه کن آقایون رو چه طوری به ماشین نیگا میکنن این انگاری تو خونشونه که از این ماشین خوششون بیاد به همین نام و نشان ما تا ساعت ده دقیقه به ده زیر بارون منتظر شدیم ولی خبری نشد دنی خسته شده بود و بارون هم اذیتش میکرد ما برگشتیم سوار ماشین شدیم و اومدیم سمت خونه ولی وسط راه فکر کردم برگردم شاید اتفاقی نیوفتاده باشه و من هم به کارم برسم وقتی رفتیم انگار نه انگار که اتفاقی افتاده باشه ولی میگفتن تا ساعت ده و بیست دقیقه مجبور شدن بیرون منتظر بمونن .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 22:2  توسط افسانه   | 

دیشب خیلی خیلی احساس خوبی داشتم رفتم سراغ دیوان حافظ بعد از چند سال و یهو حس جوونی و عاشقی و صد تا چیز خوب دیگه واسم زنده شد و  خواندن حافظ باعث شد برم سراغ دولتمند خلف آخ که صداش آدم رو به چه جاهایی که نمیبره دیوانه شو دیوانه شو .بعضی وقتهاهست مثل دیشب که فکر میکنم که چقدر احساسهای خوب رو با اومدن به هلند از دست دادم دیگه کسی هم نیست که بتونم اون احساسات رو باهاش هم صدا بشم .بشنوید صدای استاد رو با شعری از مولانا

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 22:21  توسط افسانه   |