تبليغاتX
بی سر و ته - رامی
جاش خیلی خیلی خالیه بیشتر از یک هفته نخواست با ما باشه ولی خوب طی این یک هفته اینقدر شاد بود و شادی رو به من داد که باورتون نمیشه وقتی خواستیم بیاریمش خانومه گفت این هنوز اهلی نشده طول میکشه که رام بشه ولی بعد از دو سه ساعت چنان به من خو گرفته بود که نگو بهش میگفتم دخترم عسلم خوشگلم خیلی دوستش داشتم غذاش رو تو دستم میخورد .از دیوار راست بالا میرفت باورتون نمیشه بارفیکسی میکرد که نگو .

روز جمعه صبح که رفتم سراغش دیدم خیلی بی حاله کمی بهش غذا دادم ولی اصلا میلی نداشت بعد از اون همش تو بغلم بود و باهاش حرف میزدم اینقدر بی حال و بی جون بود که دلم براش کباب شد شاید براتون مسخره باشه یا بهم بخندین ولی من روز جمعه اصلا حال خوبی نداشتم همش کارم شده بود گریه و ناز و نوازشش هر چی میگذشت این گوله میشد تا اینکه به مینو گفتم اونم به دکتر بلوط زنگ زده بود و ایشون گفته بود این علائم که من میشنوم احتمالا مسموم شده ولی تا نبینم نمیتونم قطعی بگم گفته بود بهش ماست و سیر بده درست کردم با چوب کبریت ریختم تو دهنش ولی نمیتونست خوب قورتش بده .بدنش هم خیلی یخ کرده بود زنگ زدم به دکتر حیوانات منشی گفت الان دکتر نیست و ساعت شش و نیم میاد وقت گرفتم واسه اون ساعت .مسعود اومد و شام رو خوردیم چه شامی بعد از شام رفتم سراغش گرفتمش تو دستم و دیدم خیلی یخ کرده به مسعود گفتم نیگاه کن دلم براش کباب شده از صبح همین جوره که مسعود نیگاش کرد گفت این که مرده

منو میگید با صدای بلند گریه میکردم اصلا فکر نمیکردم واسه یه حیونی من این شکلی بشم دنی هم هاج و واج مونده بود به مسعود گفتم برین بالا من میخوام تنها باشم کلی گریه کردم و بعد با مینو صحبت کردم گفته بود ما رو از حالش بی خبر نزار وقتی بهش گفتم اونم کلی دلداریم داد و منو آروم کرد .

امروز رفتیم که یه هامستر دیگه بیارم چون نمیخوام جایش خالی باشه ولی متاسفانه از اون نوع نداشتن و قرار شد که دو هفته دیگه بریم که یه هامستر دیگه بیاریم .

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 21:51  توسط افسانه   |